printlogo


این پیراهن فقط برای یازده نفر نیست
سید مصطفی صابری  |  روزنامه‌نگار


بعد از تساوی مقابل نیوزیلند، شبکه‌های اجتماعی پر شد از دو واکنش متفاوت. عده‌ای با عصبانیت نوشتند از دو گلی که به راحتی خورده شد. از اشتباه‌ها. از ا‌نتخاب های عجیب. از تیمی که می‌توانست بهتر باشد. در کنار آن‌ها، گروهی بودند که مضمون واکنش‌شان این بود که این تیم مال ما نیست و نه از موفقیتش خوشحال می‌شویم نه از شکست خوردنش. این جمله کوتاه شاید از هر انتقادی تلخ‌تر باشد. چون پشت آن نوعی خستگی عاطفی پنهان است. نوعی فاصله گرفتن از چیزی که سال‌ها بخشی از خاطره جمعی ما بوده است. اما پرسش مهم همین جا شکل می‌گیرد. آیا واقعاً دیگر مهم نیست؟ یا می‌خواهیم که مهم نباشد؟ کسی که هنوز حرص می‌خورد، هنوز اعتراض می‌کند، هنوز درباره ترکیب و بازی بحث می‌کند، در واقع هنوز خودش را صاحب این داستان می‌داند. هنوز احساس می‌کند چیزی در این میان سهم اوست. تیم ملی شاید این روزها همه را راضی نکرده باشد. ممکن است از بعضی رفتارها و اظهارنظرهای بازیکنان و کادر فنی دلخور باشیم. ممکن است از کیفیت بازی‌ها ناراضی باشیم. اما یک پرسش جدی باقی می‌ماند: آیا دلخوری باید به بی‌تفاوتی برسد، یا می‌تواند شکل دیگری از تعلق باشد؟ 


تله‌ای خطرناک به نام «مال مردم نیست»
در چند سال اخیر به‌خصوص در جریان جنگ رمضان جمله‌ای در رسانه‌های فارسی زبان شنیده می‌شود با این مضمون که «تیم ملی مال مردم نیست». مشابه این حرف گاهی درباره زیرساخت برق، گاهی برای یک پل و ... هم  مطرح می‌شود. چنین حرفی در نگاه اول شبیه نوعی اعتراض به نظر می‌رسد، اما در لایه عمیق‌تر می‌تواند به یک تله خطرناک تبدیل شود. دارایی‌های عمومی در هر جامعه‌ای فقط سازه‌های فیزیکی نیستند. آن‌ها بخشی از تجربه مشترک مردم‌اند. پل‌ها، خیابان‌ها، پارک‌ها، تیم‌های ملی و حتی بعضی مناسبت‌های جمعی، چیزهایی هستند که مردم از طریق آن‌ها احساس می‌کنند در یک زندگی مشترک سهیم‌اند. اگر مردم کم‌کم بپذیرند که هیچ نسبتی با این دارایی‌های مشترک ندارند، در واقع بخشی از حس تعلق خود را کنار گذاشته‌اند. جامعه‌ای که احساس کند هیچ چیزش «مال خودش» نیست، به تدریج نسبتش با فضاهای عمومی، با نمادهای مشترک و حتی با سرنوشت جمعی‌اش هم کمرنگ می‌شود. در چنین وضعیتی، بی‌تفاوتی جای مطالبه را می‌گیرد. دیگر کسی نمی‌پرسد چرا تیم ملی خوب بازی نکرد؟ چرا باید بهتر شود؟ چون وقتی چیزی «مال ما» نباشد، طبیعی است که برای بهتر شدنش هم انرژی نگذاریم. از این نظر، خطرناک‌ترین اتفاق شاید این نباشد که مردم از تیم ملی ناراضی باشند؛ خطر واقعی زمانی است که به این نتیجه برسند که این تیم اصلاً به آن‌ها تعلق ندارد. البته لااقل در فوتبال ریشه فراگیری این نگاه فقط در بمباران محتوایی رسانه‌های معاند نیست و خیلی وقت‌ها عوامل فدراسیون، کادر فنی و حتی بازیکنان انواع رفتارهایی را دارند که این حس در بسیاری از مردم جامعه زنده می‌شود. اما مسئله این است که نباید اجازه دهیم این نگاه بر ذهنیت ما غلبه کند چون چیزی مثل تیم ملی متعلق به آن 11 بازیکن و کادر فنی نیست؛ تیم متعلق به خود ما مردم است و موفقیت و عدم موفقیتش بخش مهمی از تجربه امروز و حافظه جمعی فردای ماست. در این بین نباید حمایت از تیم ملی هم به معنای نقد نکردن ترجمه شود. در فرهنگ هواداری، انتقاد نشانه دشمنی نیست. کسی‌که از تیم ملی ایراد می‌گیرد، هنوز برایش مهم است که این تیم چگونه بازی می‌کند، چه نتیجه‌ای می‌گیرد و چه تصویری از خود به جا می‌گذارد. به همین دلیل است که میان اعتراض و بی‌تفاوتی فاصله زیادی وجود دارد. اعتراض هنوز انرژی رابطه را حفظ می‌کند. بی‌تفاوتی اما رابطه را خاموش می‌کند. وقتی برد و باخت دیگر هیچ تفاوتی نداشته باشد، وقتی نتیجه بازی دیگر حتی موضوع گفت‌وگوی کوتاه در جمع دوستان هم نشود، آن وقت است که یک پیوند جمعی آرام‌آرام فرسوده می‌شود. از این نظر، شاید کسانی که هنوز از تیم ملی عصبانی می‌شوند، کسانی هستند که نمی‌خواهند این پیوند قدیمی از بین برود.

فرار از کرختی برای تقویت جامعه  
تیم ملی را نمی‌توان فقط به 11 بازیکنی که در یک مسابقه وارد زمین می‌شوند تقلیل داد که اگر آن‌ها را دوست نداشتیم نسبت به سرنوشت تیم ملی بی‌تفاوت باشیم. تیم ملی در واقع بخشی از حافظه جمعی یک ملت است؛ حافظه‌ای که از دهه‌ها پیش شکل گرفته و لایه‌لایه روی هم نشسته است. برای بسیاری از مردم، تیم ملی فقط یک تیم فوتبال نیست. یادآور شب‌هایی است که خانواده‌ها کنار هم بازی‌ها را دیده‌اند، خیابان‌هایی که بعد از یک برد شلوغ شده‌اند، بحث‌هایی که روز بعد در مدرسه و محل کار شکل گرفته است. از این نظر، تیم ملی بیشتر شبیه یک روایت مشترک است؛ داستانی که نسل‌های مختلف در آن سهم دارند. بازیکنان و مربیان می‌آیند و می‌روند. ترکیب تیم در هر دوره تغییر می‌کند. اما پیراهنی که بر تن آن‌هاست چیزی فراتر از یک لباس ورزشی است. فوتبال ملی فقط در زمین بازی اتفاق نمی‌افتد. اثر آن در لایه‌های مختلف زندگی روزمره پخش می‌شود. در گفت‌وگوهای کوتاه میان دوستان، در پیام‌هایی که شب مسابقه رد و بدل می‌شود، در جمع‌های خانوادگی که بهانه‌ای برای کنار هم نشستن پیدا می‌کنند. در جامعه‌ای که فشارهای اقتصادی و روزمره زیاد است، همین لحظه‌های کوتاه شادی جمعی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. بردن یک مسابقه، یا حتی امید به یک بازی خوب، می‌تواند برای چند ساعت فضای گفت‌وگو و همدلی ایجاد کند. این تجربه جمعی فقط یک سرگرمی ساده نیست؛ بخشی از زندگی اجتماعی مردم است. مشابه لحظه‌ای جالب بعد از بازی ایران و آرژانتین سال 2014 که حتی بعد از باخت لحظه آخری مردمی که از نمایش تیم راضی بودند به خیابان آمدند. پس ای کاش ضمن نقد کردن و رسمی دانستن این حق که ممکن است بازیکنی را دوست نداشته باشیم؛ تیم ملی را فراتر از برآیند نفراتش بدانیم و فراموش نکنیم اگر رشته‌های پیوند ما با امور جمعی، با مفاهیم، با مکان و ... گسسته شود حسی از کرختی، بی‌معنایی و یأس بر ما غلبه می‌‎کند که نسبت به تغییر هیچ چیزی حساس نباشیم و این مسیر خوبی برای آینده جامعه نیست.    
 
​​​​​​​