چندبار تا به حال در خوابهایتان در راهروهایی بیانتها دویدهاید که هیچ دری به بیرون ندارند؟ چندبار در بیداری احساس کردهاید که خاطرهای دور در ذهنتان، نه مثل یک فیلم شفاف، بلکه شبیه به عکسی رنگپریده، کجومعوج و خراشیده بازسازی شده است؟ اکران و موفقیت فیلم «اتاقهای پشتی» به کارگردانی کین پارسونز و نویسندگی ویل سودیک، بهانهای است برای فراتر رفتن از مرزهای سینمای وحشت تجاری. این فیلم که از یک ایده اینترنتی و ویدئوهای کوتاه یوتیوبی الهام گرفته شده، در ظاهر یک اثر علمیتخیلی درباره گم شدن در بُعدی موازی است؛ اما در باطن، یکی از دقیقترین، هولناکترین و در عین حال درخشانترین استعارههای سینمایی از ساختار ناخودآگاه انسان، تروما و سازوکارهای دفاعی ذهن را پیش روی ما میگذارد. مطلب پیشرو، تلاشی است برای تسهیل تماشای این اثر پیچیده از عینک روانشناسی.

قصه از چه قرار است؟
خط اصلی قصه، ما را با «کلارک» همراه میکند؛ معمار شکستخوردهای که فروشگاه مبلش در آستانه ورشکستگی است و زندگی زناشوییاش فروپاشیده. کلارک که برای حل بحرانهایش به رواندرمانگری به نام «مری» مراجعه میکند، شبی در زیرزمین مبلفروشیاش با شکافی درخشان در دیوار مواجه میشود. عبور از این شکاف، او را به درون جهان وهمآلود «اتاقهای پشتی» یا همان بکرومز پرتاب میکند. فیلم به جای آنکه صرفاً به تعقیبوگریز با هیولاهای ماوراءطبیعی بپردازد، نشان میدهد که چگونه این فضای بیپایان، به مرور زمان خاطرات، ترسها و بحرانهای درونی شخصیتها را بازسازی میکند و آنها را در تله خود گرفتار میسازد.
وقتی ناخودآگاه فیزیکی میشود
بزرگترین دستاورد روانشناختی فیلم «اتاقهای پشتی»، تبدیل کردن مفاهیم انتزاعی روانکاوی به «معماری» و «فضا» است. در نظریات کلاسیک روانشناسی، ناخودآگاه معمولاً به عنوان یک «انبار تاریک» یا «زیرزمین ذهن» توصیف میشود که تمایلات سرکوبشده در آن خاک میخورند. اما فیلم کین پارسونز، ناخودآگاه مدرن را بازتعریف میکند. ناخودآگاه در اینجا نه یک دخمه تاریک، بلکه فضایی اداری، تکراری و بهشدت نورانی است. زردی چرک دیوارها و صدای وزوز چراغها، بازتابی از «اضطراب انباشتهشده» و فرسودگی روانی انسان امروز است. این هزارتو، تصویری فیزیکی از روان آسیبدیده بسیاری از ماست. مغز انسان در مواجهه با تروما رویدادها را به صورت منظم و روایی بایگانی نمیکند؛ بلکه آنها را به صورت تکهتکه، تحریفشده و مبهم ذخیره میسازد. در فیلم، شخصیتها دقیقاً در چنین فضایی قدم میگذارند؛ جایی که رونوشتی خراب و بد بهیادمانده از واقعیت است.
تروما به مثابه معماری و تکرار اجباری
یکی از کلیدیترین مفاهیم روانکاوی فرویدی، «تکرار اجباری» است؛ تمایل ناخودآگاه انسان برای بازگشت به موقعیتهای آسیبزا به امید حل کردن یا تسلط بر آنها. در فیلم، «مری» که خود به عنوان درمانگر باید نماد سلامت روان باشد، با ترومای ویرانی خانه کودکی و مادر روانرنجورش دستبهگریبان است. وقتی مری برای نجات کلارک وارد بکرومز میشود، این فضا بلافاصله شروع به بازسازی یادها و آسیبهای روانی او میکند. او با دیوارهای خانهاش مواجه میشود و حتی در بنبست نهایی، بدل کژریختی از خودش میبیند. بکرومز در حقیقت مری را مجبور میکند که با دیوارهای ترکخورده گذشتهاش روبهرو شود. این فضا نشان میدهد که ما چگونه تروماهایمان را با خود حمل میکنیم و ناخودآگاه، فضاهای بیرونی زندگیمان را بر اساس آن زخمهای درونی چیدمان و بازسازی میکنیم.
هیولا؛ خود سرکوبشده
اما تکاندهندهترین جنبه فیلم، مواجهه با هیولاست. در اواخر داستان، کلارک که در این فضا روانپریش شده، با بدلی غولآسا از خودش روبهرو میشود که لباس دزد دریایی (نماد تبلیغاتی فروشگاهش) را بر تن دارد. این تصویر، شاهکار نمادپردازی فیلم است. لباس دزد دریایی، آخرین تلاش مذبوحانه کلارک برای نجات کسبوکار رو به ورشکستگیاش و پنهان کردن شرم ناشی از شکست بود؛ یک «پرسونا» یا نقاب اجتماعی. فیلم با ظرافت نشان میدهد که بزرگترین و خطرناکترین هیولای زندگی ما، از بیرون نمیآید؛ بلکه همان ابعاد سرکوبشده، شرمها، احساس بیکفایتی و بخشهایی از وجود ما هستند که حاضر به پذیرش و درمان آنها نشدهایم.