کودک نفسش را حبس میکند،سبدی را برمیدارد وبدون هیچ کپسول اکسیژنی درآب فرومیرود.چند ثانیه بعد،ازنوروصدای سطح دورشده و به قلمرویی رسیده که فشارش میتواند گوش و ریه یک آدم معمولی را ازپا درآورد.اما اواینجا غریبه نیست وبدون هیچ مشکلی میان مرجانها دنبال ماهی وصدف میگردد،چون پیش ازآنکه روی خشکی درست راه برود،شنا وغواصی را یادگرفته است.این زندگی روزمره مردم قبیله باجائوست؛مردمانی پراکنده درآبهای اندونزی، مالزی و فیلیپین که به جای زمین،دریا را خانه خودکردهاند.غواصان باجائوبنا بر گزارشها میتوانندچنددقیقه زیرآب بمانندوبعضی رکوردهای نقلشده ازحبس نفس تا حدود18دقیقه وشیرجه به عمق بیش از۷۰ مترخبر میدهند.پژوهشگران فهمیدهاند طحال آنها به طورمیانگین حدود۵۰ درصد بزرگترازهمسایگان خشکینشینشان است؛مخزنی طبیعی که هنگام غواصی،خون اکسیژنداربیشتری وارد بدن میکند. اما شگفتانگیزترین بخش داستان زیرآب نیست. بسیاری ازاین دریانشینان وقتی به ساحل میرسند، نه شناسنامه دارند، نه اجازه کارونه دسترسی آسان به مدرسه وبیمارستان. بدنشان با دریا سازگارشده، اما جهان مدرن هنوزجایی برای شیوه زندگیشان پیدا نکرده است. داستان باجائوها، ماجرای انسانهایی است که درعمیقترین آبها دوام میآورند، اما پشت مرزهای روی نقشه نفس کم میآورند.دراین پرونده زندگی عجیب ومرموزآنها را بررسی میکنیم:
طحالی که کپسول اکسیژن میشود
اما این توانایی شگفتانگیزمردم باجائوازکجا آمده؟آنها برای این رکوردها درباشگاه تمرین نمیکنند ودردورههای غواصی آزاد شرکت نکردهاند؛همینجا حلقه گمشده ماجراپیدامیشود:باجائوها نه با تمرین، که با تکامل به این مهارت رسیدهاند.پژوهش دانشمندان که درسال ۲۰۱۸درمجله معتبر Cellمنتشرشد،نشان داد بدن این قوم دستخوش یک تغییرژنتیکی واقعی شده است؛تغییری که شاید مهمترین شاهد زنده تداوم تکامل انسان درقرن بیست ویکم باشد.قهرمان این داستان، طحال است؛طحال دربدن مثل یک مخزن طبیعی عمل میکند؛ گلبولهای قرمزاکسیژنداررا ذخیره میکند ودرلحظه حساس آزادشان میکند.دربدن باجائوها،این اندام به طورمیانگین۵۰درصد بزرگتراز همسایگان خشکینشینشان است ودقیقاً همینجاست که رازنفسهای بلند زیرآب را باید جست. وقتی غواص باجائو به عمق میرود، طحالش منقبض میشود وموجی ازخون اکسیژنداررا وارد جریان خون میکند تا بدن درشرایط بیاکسیژنی دوام بیاورد.این مکانیزم،یادآوربدن فُکها ودیگرپستانداران دریایی است که برای زندگی درآب تکامل یافتهاند. پژوهشگران ریشه این تفاوت را درژنی به نام PDE10A پیدا کردهاندکه به نظرمیرسد روی تنظیم هورمون تیروئید ودرنهایت اندازه طحال اثرمیگذارد.جالبتراینکه این ویژگی فقط درغواصان این قبیله دیده نمیشود وحتی باجائوهایی که به شغل غواصی نمیپردازند هم طحالشان بزرگ است. یعنی این سازگاری، بخشی ازمیراث ژنتیکی این قوم شده است، نه حاصل تمرین،غواصی وممارست روزمره. حالا تصورکنید انسان مدرن برای قدم گذاشتن درهمین عمقها به کلی تجهیزات گرانقیمت وابسته است، اما باجائویی ها قرنهاست با بدن خودشان به جنگ فشاروتاریکی اعماق میروند.
دختری که قومی را به دریا کشاند
براساس شواهد داستان این قوم ازیک افسانه کهن شروع می شود؛ روایتی که میگویدروزی روزگاری دخترجوانی ازیک خانواده سلطنتی گم شد وپادشاه نزدیکانش را فرستادتا درسراسردریاها دنبالش بگردند. شاید دخترپیدا شد،شاید هم هیچ وقت نشد؛اما این جستوجو،راز ماندن آن جستوجوگرها درآب را روشن میکند:آنها هرگز به خشکی برنگشتند وهمینجا بودکه یک قوم تازه،دردل امواج متولد شد. باجائوها را با نام «سما» هم میشناسند؛گروهی ازمردمان مالایی تبار قدیمی که صدها سال است درسواحل وآبهای اندونزی، مالزی و فیلیپین زندگی میکنند.هیچ کس نمیداند این مردم دقیقاً ازکجا آمدهاند وپاسخ این سوال،هنوزدرلابهلای افسانهها وحدسهای تاریخی گم شده است.برخی میگویندریشه آنها به پادشاهیهای باستانی جنوب شرقی آسیا میرسد وبرخی دیگر،آنها را نوادگان همان جستوجوگران افسانهای میدانندکه هیچوقت به خانه برنگشتند.اما جدای ازهرروایتی، یک پرسش بزرگ اینجاست:چطوریک قوم، تمام زندگیاش را با زمین و خاک گره میزند،بعدیک دفعه تصمیم میگیردوطنش را در دریا جستوجوکند؟پاسخ،به نوعی اعلام استقلال فرهنگی شباهت دارد.باجائویی ها به جای خاک،کشتیهای چوبیشان را خانه صدا نامیدند وبهجای مرزهای جغرافیایی،به جزرومد اقیانوس وفادارماندند. آنها درقایقهایی زندگی میکنندکه به آنها «لپا-لپا» میگویند؛ قایقهای کوچک ودستسازکه قرنها نقش خانه،محل کاروحتی گاه گاه یک مراسم ساده خانوادگی را بازی میکنند.این قوم،به دنیا آمدن و مردن را هم درمیان همین امواج تجربه میکند.جالب است بدانید باجائویی ها حتی هنگام دفن مردگانشان،آنها را روی آب میسپارند. برای این مردم،دریا فقط یک منبع غذا نیست؛خانه است،هویت است و گورستان اجداد همیشگیشان.درنگاه باجائویی ها،دریا مال هیچکس و مال همه است؛مفهومی که دردنیای مدرن ودرمیانه جنگهای مرزی و حقوق مالکیت، تقریباً معنایش را از دست داده است.
شگفتیهای زندگی روی آب
شاید باورش سخت باشد، اما باجائویی ها تولد را هم روی آب تجربه میکنند.مادر،کودک را میان همان امواجی به دنیا میآوردکه قراراست تمام عمرش با آنها همنفس شود.نوزاد تازه متولد شده،قبل ازآنکه نامی برایش انتخاب کنند،اولین غرش اقیانوس را میشنود واینگونه، پیوندی که هرگزازهم بازنمیشود،ازهمان ساعات اولیه شکل میگیرد. بچهها قبل ازراه رفتن، شنا را یاد میگیرند؛قبل ازآنکه بدوند،دراعماق آب شناورمیشوند.بزرگترها معتقدند بایدزودترپرده گوش بچهها را سوراخ کرد تا درکودکی با فشارآب کناربیایند وبعدها غواصی برایشان دردناک نشود.این یکجورآموزش بقاست که هیچ مدرسهای دردنیا نمیتواند ارائه کند.
شکاربا نیزه وشجاعتی باورنکردنی
همین بچهها وقتی بزرگ میشوند،با یک نیزه ساده به دل اقیانوس میزنند. آنها با کمربندی سربی وعینکی چوبی که خودشان ساختهاند، تا عمقهایی میروندکه برای ما باورنکردنی است؛نه برای رکوردشکنی، فقط برای شکارشام شب.روزی۶ تا۸ ساعت درآب بودن، برای یک ماهیگیرباجائوعادی است وشاید بههمین دلیل است که زمان را با ساعت نمیسنجند؛آنها ازروی جزرومد میفهمند چه ساعتی است. برای آنها،حرکت آب، بهترین ساعت دنیاست.
دریایی که مال هیچکس نیست
زندگی درچنین شرایطی،تعریفهای ما ازمالکیت را هم به هم میریزد. درنگاه باجائویی ها،دریا مال هیچکس ومال همه است؛چیزی که هرگز نمیتواند متعلق به یک شخص باشد. این نگاه اشتراکی به منابع، حتی مرگ را هم دربرمیگیرد؛وقتی یکی ازآنها ازدنیا میرود،جسدش را میان صخرههای مرجانی ودردل اقیانوس میسپارندتا روحش به دریا برگردد.
سرگیجه عجیب روی خشکی!
جالبتراینکه باجائویی ها حتی رابطهای متفاوت با خشکی دارند. آنها وقتی پا روی زمین سفت میگذارند،دچارسرگیجه میشوند؛ عارضهای که خودشان به آن«بیماری خشکی»میگویند ودرست برعکس دریازدگی ماست.خشکی برای آنها یک قلمروی بیگانه و حتی کمی ترسناک است؛جاییکه فقط برای تهیه آب شیرین،خرید وسایل ضروری یا دفن بستگان به آن سرمیزنند.
پل میان دودنیا
با این حال،هیچ جامعهای نمیتواند برای همیشه درانزوا بماند.این مردم خودکفا،بخشی ازمایحتاجشان را ازراه تجارت با جزیرهنشینان به دست میآورند؛ماهی وصدف را با برنج و ابزارعوض میکنند.این داد وستد، پلی است میان دودنیای متفاوت؛دنیایی که روی قایق میچرخد و دنیایی که درخشکی ریشه دارد.شاید بههمین دلیل است که باجائویی ها هنوزهم بین انتخاب سنت ومدرنیته سرگردانند؛آنها هم میخواهند روی آب زندگی کنند وهم به امکاناتی که خشکی ارائه میدهد،نیاز دارند.حالاتصورکنید همین مردم،با چنین نگاه آزادانهای به دریا وزندگی، ناگهان با دنیایی روبهرومیشوندکه مرزکشیده و برای هرخانه کوچک سند میخواهد.برخوردآنها با دولتها وجهان مدرن،داستانی است که شاید تلخترین فصل این پرونده را رقم بزند.
وقتی درخانه خودتان«غیرقانونی»هستید
مرزبرای بیشتر ما خطی روی نقشه است،اما برای باجائویی ها دیواری نامرئی است که ازمیان خانه وتاریخشان عبورمیکند.آنها قرنها پیش ازشکلگیری مرزهای امروزی،میان آبهای مالزی، فیلیپین واندونزی رفتوآمد میکردند.درآن روزگار،مسیریک قایق را باد،جزرومد ومحل صید ماهی تعیین میکرد،نه گذرنامه وایست بازرسی.
دردسرها ازکی شروع شد؟
با پیدایش دولتهای جدید ومشخصشدن مرزهای دریایی،جهانی که همیشه برایشان یکپارچه بود،ناگهان به قلمروهای جداگانه تقسیم شد. ازآن پس،عبورازمسیری که اجدادشان بارها پیموده بودند،میتوانست «ورود غیرقانونی»به یک کشورتلقی شود.البته همه جمعیت گسترده باجائو بدون تابعیت نیستند وبسیاری ازآنها دراندونزی،فیلیپین و مالزی شهروندی ومدارک هویتی دارند.بحران بیشترگریبان باجائو لائوتهای ساکن آبهای شرق مالزی راگرفته است؛خانوادههایی که گاهی نسلها دراین منطقه زندگی کردهاند،اما نمیتوانند مدارکی برای اثبات محل تولد یا تابعیت خود ارائه کنند.کودکی که دریک قایق و دورازبیمارستان متولد شده، معمولا گواهی تولد ندارد.وقتی این کودک بزرگ میشود وصاحب فرزند میشود،نداشتن مدرک مثل میراثی ناخواسته به نسل بعد میرسد.
آدمهایی که روی کاغذ وجود ندارند
بیتابعیتی فقط نداشتن یک کارت شناسایی نیست.کسی که مدرک هویتی ندارد،ممکن است نتواند به مدرسه دولتی برود،دربیمارستان خدمات عادی دریافت کند،حساب بانکی بازکندیا به شکل قانونی استخدام شود.حتی سفرکوتاه به شهرهم میتواند با ترس ازبازداشت یا اخراج همراه باشد.درچنین شرایطی،باجائویی ها درسرزمینی که خانه اجدادی خود میدانند،به غیرقانونیهای ابدی تبدیل میشوند؛ انسانهایی که حضورشان درعکسها دیده میشود،اما نامشان در بسیاری ازدفترهای رسمی وجود ندارد.
چرا دولتها به این قوم خدمات نمیدهند؟
زندگی سیارآنها کارثبت تولد،سرشماری وارائه خدمات عمومی را دشوارکرده است.دولتها میگویند برای رساندن آموزش،درمان و خدمات شهری باید محل سکونت مردم مشخص باشد.بههمین دلیل، درچند دهه گذشته برنامهها وفشارهایی برای یکجانشینکردن جوامع دریایی شکل گرفته است. بخشی ازباجائویی ها به خانههای چوبی روی پایه،روستاهای ساحلی یا جزایرمسکونی منتقل شدهاند.درفیلیپین هم تلاشهایی برای ثبت تولد وشناسایی جمعیتهای درمعرض بیتابعیتی انجام شده،اما فاصله میان یک طرح اداری ورسیدن مدرک به دست خانوادهای دورافتاده،گاهی به اندازه یک اقیانوس است.
سبک زندگی که مصرف توریستی دارد!
تناقض تلخ ماجرا درجزایری مثل مابول آشکارترمیشود. گردشگران با هزینه زیاد به این منطقه میروند تا درآبهای شفاف غواصی کنند، خانههای چوبی را ببینند وازکودکان باجائوعکس بگیرند.قایق،پوشش سنتی وشیوه ماهیگیری این مردم به بخشی ازتصویرتبلیغاتی منطقه تبدیل شده است.چیزی که برای یک گردشگرتجربهای متفاوت و تماشایی است،برای یک خانواده باجائوزندگی روزمره وگاهی مبارزه برای زندهماندن است.به این ترتیب،فرهنگ باجائویی به یک جاذبه مصرفی تبدیل میشود؛جهان مدرن ظاهرزندگی آنها را دوست دارد، اما لزوما خودشان را نمیپذیرد.گردشگرمیتواند چند ساعت روی قایق بنشیند وازتماشای دریا لذت ببرد،درحالی که صاحب همان قایق شاید اجازه کاررسمی،حق تحصیل یا امکان مراجعه عادی به بیمارستان نداشته باشد.دوربینها بخش شاعرانه زندگی روی آب را ثبت میکنند، اما فقر،بیماری،کارکودکان واضطراب همیشگی ناشی ازنداشتن مدرک اغلب بیرون قاب میماند.درنهایت شاید باجائویی ها بتوانند میان مدرسه ودریا، شناسنامه وقایق، درمان مدرن وسنتهای اجدادی پلی تازه بسازند.اما چنین آیندهای فقط زمانی ممکن است که دولتها آنها را نه مانعی برای نظم مرزی یا تصویری برای بروشورهای گردشگری، بلکه انسانهایی صاحب حق وانتخاب ببینند. پرسش پایانی داستان باجائویی ها فقط درباره سرنوشت یک قوم دورافتاده نیست؛ پرسشی درباره همه ماست:مدرنیتهای که میخواهد همه را ثبت، ساکن و شبیه هم کند، چقدربرای متفاوتبودن جا باقی گذاشته است؟