بحران نامرئی شدن در زندگی شهری

در کلان‎شهرهای امروزی آدم‌ها در ظاهر فاصله کمتری با هم دارند؛ اما خبری از توجه، همدلی و شناخت نیست. پدیده‌ای که زندگی را اتمیزه، سرد و پر از نگرانی و کاهش عزت‌نفس می‌کند و فراتر از ابعاد فردی،خطرات اجتماعی دارد

نویسنده: سید مصطفی صابری  |  روزنامه‌نگار

مترجم:

عقربه‌های ساعت روی ۷:۴۵ صبح قفل شده‌اند؛ ساعت هجوم خواب‌آلوده و شتاب‌زده آدم‌ها به سمت بیرون از خانه. در آسانسور مجتمعی هشت‌طبقه باز می‌شود و ما، پنج غریبه، در مکعبی فلزی و معلق به مساحت دومتر مربع کنار هم جا می‌گیریم. فاصله‌مان از هم به چند سانتی‌متر هم نمی‌رسد؛ شانه‌ام به شانه همسایه‌ای می‌ساید که کیسه خریدی در دست دارد. مردی با کت‌وشلوار اتوکشیده و چشمانی خسته، عطر تندی دارد که فضای اتاقک را پر کرده است. پسر جوانی که هندزفری در گوش دارد، نگاهش را به نشانگر طبقات دوخته که یک‌به‌یک پایین می‌روند... هیچ‌کس حرفی نمی‌زند؛ حتی نگاهی ردوبدل نمی‌شود. پناهگاه همه‌مان صفحه روشن گوشی‌هایمان است؛ انگار پیامی حیاتی روی صفحه ظاهر شده که باید تمام تمرکزمان را به آن بدهیم، در حالی که فقط داریم صفحه‌ نمایش را بی‌هدف بالا و پایین می‌کنیم تا مجبور نباشیم با چشمان همسایه‌مان روبه رو شویم. ما آن‌قدر به هم نزدیکیم که صدای نفس‌های یکدیگر را می‌شنویم، اما آن‌قدر از هم دوریم که انگار هر کدام در سیاره‌ای مجزا شناوریم و زبان مشترکی نداریم. در طبقه همکف، نگهبان مجتمع با چشمانی سرخ از بی‌خوابی جایش را به همکارش می‌دهد. او نزدیک به دو سال است که نگهبانی این مجتمع را برعهده دارد. ما هر روز او را می‌بینیم اما چیز کمی درباره‌اش می‌دانیم و حقیقت این است که اگر امروز جایش را به کس دیگری بدهد، کمتر کسی از ما متوجه این تغییر می‌شود. این موضوع شامل همسایه‌ها هم می‌شود؛ مثل چند روز پیش که بعد از دیدن بنر روی دیوار فهمیدیم یکی از همسایه‌ها بعد از چند سال بیماری فوت کرده. عجیب است که ما در این شهر، این‌گونه مماس با هم و در تنهایی مطلق، روزگار می‌گذرانیم. چطور ممکن است این‌همه نزدیک زندگی کنیم و این‌همه از هم دور باشیم؟


وقتی خانه و محله خاطره‌ساز نیستند
در بسیاری از کلان‌شهرهای ایران، خانه دیگر فقط خانه نیست؛ بیشتر شبیه یک خوابگاه است که شب را در آن می‌گذرانیم تا دوباره صبح، با همان شتاب، بیرون بزنیم. سقف هست، دیوار هست، اما خانه آن پناهگاه روانی همیشگی نیست. ما در فضایی زندگی می‌کنیم که بیشتر از آن‌که فرصت ماندن، تجربه با هم بودن و زندگی بدهد، فقط امکان دوام‌آوردن را فراهم می‌کند. محله به‌خاطر فشار اقتصادی، تغییر مداوم اجاره و جابه‌جایی زیاد خانواده‌ها برای خیلی‌ها از یک بستر «خاطره‌ساز اجتماعی» به یک «محل عبور» تغییر شکل داده است. دیگر آن مغازه‌دار آشنا، همسایه‌ای که نام بچه‌ها را می‌دانست، تیم فوتبال محل و ... لزوماً بخشی از زیست روزمره ما نیست. جابه جایی مداوم خانه رشته‌هایی را که می‌توانستند میان آدم‌ها رابطه بسازند، هر روز نازک‌تر کرده‌اند. وقتی فضا موقت می‌شود، رابطه هم موقت می‌شود. وقتی خانه فقط محل استراحت باشد، همسایه فقط یک صدای پشت دیوار می‌ماند. و وقتی ما مدام در حال حساب‌وکتاب کرایه، قبض و نگرانی رساندن معیشت به آخر ماه هستیم، کمتر فرصت و توانی برای شناختن دیگری باقی می‌ماند. در چنین شرایطی، بی‌تفاوتی فقط یک انتخاب اخلاقی نیست؛ گاهی نتیجه مستقیم فرسودگی زیستن است. ما خسته‌ایم، و خستگی، نخستین چیزی است که از دلش فاصله و انزوا رشد می‌کند. 

شهر چرا و چگونه ما را بی‌حس می‌کند؟
جورج زیمل، جامعه‌شناس کلاسیک، چند دهه قبل متوجه شد که زندگی در کلان‌شهر با اعصاب ما چه می‌کند. او معتقد بود شهرنشین‌ها با هجوم بی‌پایان محرک‌ها روبه‌رو هستند؛ صداها، تصویرها، شتاب و انبوه چهره‌های ناشناس. مغز ما برای تحلیل این همه داده طراحی نشده است. پس برای این‌که زیر بار این فشار خرد نشویم، یک «سپر دفاعی» می‌سازیم. زیمل نام این وضعیت را «بلیزه» یا به تعبیری کرختی گذاشت؛ نوعی دلزدگی یا بی‌تفاوتی که در آن، تفاوت‌ها و ارزش‌های پدیده‌ها دیگر برای ما رنگی ندارند. در واقع، ما برای دوام آوردن در شلوغی شهر، حساسیت خود را پایین می‌آوریم. این بی‌حسی در ابتدا یک مکانیسم دفاعی است تا اعصابمان فرسوده نشود، اما به‌تدریج به عادت، سبک نگاه و بخشی از فرهنگ روزمره ما تبدیل می‌شود. نتیجه این است که آدم‌ها از کنار هم رد می‌شوند بدون این‌که واقعاً هم را ببینند. آن همسایه در آسانسور، آن پاکبان زحمتکش یا نگهبان خسته لابی، دیگر برای ما یک انسان با داستان و رنج‌های منحصربه‌فرد نیستند؛ آن‌ها صرفاً به عناصری نامرئی در پس‌زمینه خاکستری شهر تبدیل شده‌اند.
خیره‌شدن به گوشی در فضاهای عمومی، فقط برای مرور کردن خبرها نیست؛ بلکه راهی برای گریز از تماس انسانی و حفظ آن سپر دفاعی است. ما با این بی‌تفاوتی، خودمان را در یک پیله امن اما منزوی حبس می‌کنیم تا محرک‌های محیطی مثل کودک کار، نگرانی چهره همسایه و... آزارمان ندهند، غافل از این‌که این پیله، آرام‌آرام رگ‌های حیاتی پیوندهای اجتماعی ما را خشک می‌کند.

دیده‌نشدنی که زخم تولید می‌کند 
اکسل هونت، فیلسوف و جامعه‌شناس معاصر معتقد است که ما انسان‌ها برای این‌که احساس ارزشمندی کنیم و به خودمان احترام بگذاریم، به ارج نهادن نیاز داریم، یعنی دیده شدن، این‌که دیگران حضور ما را به رسمیت بشناسند و به ما بفهمانند که وجودمان در این جهان اهمیت دارد. وقتی در محیط زندگی یا کار مدام نادیده گرفته می‌شویم، فقط تنها نمی‌شویم، بلکه عزت‌نفس ما زخم می‌خورد. این نادیده گرفتن برای گروه‌هایی که قدرت کمتری دارند، به مراتب سنگین‌تر است. پاکبان محله، نگهبان خسته ساختمان، کارگر مهاجر، یا آن زن سالخورده‌ای که به تنهایی در مجتمعی شلوغ زندگی می‌کند، همگی در فضای کلان‌شهر به سمت «نامرئی شدن» سوق داده می‌شوند. وقتی از کنار آن‌ها رد می‌شویم و حتی نگاه‌شان نمی‌کنیم، در واقع پیامی تلخ به آن‌ها می‌دهیم: «تو برای من وجود نداری». این‎جاست که باید گفت «سلام کردن» یا «دانستن نام یک آدم»، فقط یک تعارف ساده نیست؛ بلکه یک عمل انسانی بزرگ است. وقتی نام نگهبان ساختمان را می‌پرسیم یا به پاکبان محله با لبخند سلام می‌کنیم، در حال ترمیم یک زخم اجتماعی هستیم. ما با این حرکت کوچک، به او «شأن» و «هویت» می‌بخشیم و به او یادآوری می‌کنیم که عضوی از دنیای ماست. ارج نهادن یعنی تبدیل کردن یک «عنصر نامرئی» به یک «انسان موثر و دارای عاملیت»؛ و این اولین قدم برای خروج از انزوایی است که شهر به ما تحمیل کرده است. 


از بی‌تفاوتی فردی تا فرسایش اجتماعی
بی‌تفاوتی در ظاهر یک مکانیسم دفاعی برای نجات اعصاب ما در هیاهوی کلان‌شهر است، مثل وقتی که آن‌قدر صدا زیاد است که می‌شنویم اما متوجه چیزی نمی‌شویم، اما وقتی این سپر برای مدتی طولانی روی دوش‌مان می‌ماند، سنگینی‌اش تمام ابعاد زندگی فردی و جمعی ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد. پیامدهای این بی‌حسی مداوم، در سه لایه خود ما، دیگری و در نهایت کل جامعه، ریشه‌های زندگی مشترک را می‌سوزاند.
1. تهی‌شدن از درون| بی‌تفاوتی فقط دیگری را زخمی نمی‌کند؛ در وهله اول ما را از معنا، همدلی و حس عمیق پیوند با جهان محروم می‌کند. وقتی چشمان خود را تمرین می‌دهیم تا نبینند، حس زنده بودن را از دست می‌دهیم و انگار رباتی هستیم که برای بی‌تفاوتی برنامه‌ریزی شده است. برای همین زندگی روزمره ما به مجموعه‌ای از رفت‌وآمدهای مکانیکی و خنثی تبدیل می‌شود. در این حالت، ما در ظاهر سبک‌تر زندگی می‌کنیم چون بار مسئولیت دیگران را به دوش نمی‌کشیم، اما در باطن به‌شدت تهی می‌شویم. انسان بدون رابطه، همدلی و دغدغه دیگری، شبیه به درختی بدون ریشه در خاک است که با کوچک‌ترین توفانی فرو می‌ریزد. 
2.خروج از دایره انسانیت| برای کسانی‌که در حاشیه نگاه ما قرار دارند، این نادیده‌گرفته‌شدن مستمر حسی شبیه به حذف‌شدن تدریجی دارد. افراد نادیده‌گرفته‌شده احساس می‌کنند سهمی در دایره دغدغه‌های روزمره جامعه ندارند. پس دچار انزوا، بی‌قدری و نوعی دلزدگی عمیق اجتماعی می‌شوند. این ندیدن، به آن‌ها می‌گوید که بود و نبودشان فرقی ندارد و این همان آغاز خشم‌های خاموش شهری، نادیده گرفتن متقابل و نوعی بی‌هنجاری در برخی از آن‌هاست. 
3. فرسودگی سقف‌های مشترک| در ابعاد وسیع‌تر، وقتی بی‌تفاوتی به فرهنگ عمومی تبدیل می‌شود، کل ساختار جامعه آسیب می‌بیند. اولین قربانی این وضعیت، اعتماد متقابل است. با کاهش اعتماد، حس غریبگی تشدید می‌شود و مسئولیت‌پذیری اجتماعی جای خود را به خودخواهی می‌دهد. این فرایند به تقویت آنومی یا بی‌هنجاری کمک می‌کند؛ جایی که رنج دیگران به امری کاملاً عادی بدل می‌شود و در لحظه‌های بحران و نیاز، امکان همیاری و نجات به دیگران اعم از همشهری، هموطن، همسایه و حتی همنوع به حداقل می‌رسد.
این همان فرایندی است که یوهان هری، در کتاب «روابط از دست رفته» از آن به عنوان گسست و فرسایش رابطه‌ها یاد می‌کند؛ تصویری از یک جامعه که در آن آدم‌ها هرچه بیشتر از هم جدا و اتمیزه می‌شوند، در برابر آسیب‌های روانی و اجتماعی به خصوص اضطراب آسیب‌پذیرتر و بی‌دفاع‌تر می‌شوند. 
​​​​​​​
وقتی همه هستند اما هیچ‌کس مسئول نیست
وقتی در مجتمعی با ده‌ها واحد مسکونی زندگی می‌کنیم، پدیده‌ای عجیب در ذهنمان رخ می‌دهد. بوی شدید گاز در راهرو می‌پیچد، لامپ پاگرد هفته‌ها خاموش می‌ماند، یا صدای گریه مداوم کودکی از خانه همسایه شنیده می‌شود؛ اما ما کاری نمی‌کنیم، چون با خودمان می‌گوییم: «حتماً مدیر ساختمان پیگیری می‌کند»، «همسایه دیواربه‌دیوار لابد با پلیس تماس گرفته»، یا «بالاخره شهرداری این چاله بزرگ جلوی در را درست می‌کند». حضور انبوه آدم‌های دیگر، مثل سایه‌ای روی وجدان ما می‌افتد و مسئولیت فردی‌مان را آب می‌کند. وقتی همه هستند، انگار هیچ‌کس مسئول نیست. این تقسیم نامرئی وظایف میان صدها همسایه و نهادهای دور و نزدیک، در کنار خستگی روزمره، ما را به تماشاچیانی بی‌عمل تبدیل می‌کند. اما درست در همین نقطه است که می‌توان مسیر را تغییر داد. ساختار کلان‌شهرها و فشارهای اقتصادی بسیار بزرگ‌تر از توان ماست؛ ما مقصر این وضعیت نیستیم و قرار هم نیست قهرمانانی برای حل همه مشکلات باشیم. حتی ساده‌انگارانه است اگر فکر کنیم با یک لبخند، بحران مسکن یا گسست‌های عمیق اجتماعی حل می‌شود. اما باید حوزه نفوذ و فایده کنش‌ها حتی کوچک را بشناسیم و بدانیم رفتار روزمره ما، دقیقاً همان آجرهایی است که این ساختار غلط را بازتولید می‌کند یا برعکس باعث تغییرات جدی اما در بلندمدت می‌شود. کنش‌های کوچک ما، مثل سلامی گرم به نگهبان خسته، پرسیدن نام همسایه جدید، یا برداشتن یک زباله از پاگرد مشترک، با هدف نجات دنیا نیست؛ اما برای نجات عاملیت خودمان و پیشگیری از تبدیل ما به بخشی بی‌روح از ساختار کلان‎شهرها مفید است. ما شاید نتوانیم بحران‌های بزرگ کلان‌شهر را یک‌تنه حل کنیم، اما می‌توانیم نگذاریم شهر، انسان‌بودن ما را خاموش کند. 

تمرین‌های کوچک برای بازگشت به زندگی
خروج از پیله بی‌تفاوتی، نیازی به کارهای قهرمانانه ندارد؛ کافی است در همین فضاهای خاکستری و سیمانی، رشته‌های نازک انسانیت را دوباره به هم گره بزنیم. در ادامه، چند کنش کوچک اما عمیق را مرور می‌کنیم که می‌توانند کیفیت زیست جمعی ما را تغییر دهند:
۱. نام آدم‌های اطرافت را بدان| از نگهبان مجتمع گرفته تا همسایه دیواربه‌دیوار، نام آدم‌ها را بپرس و آن‌ها را با اسم صدا بزن. دانستن نام، اولین قدم برای تبدیل کردن یک «عنصر نامرئی» به یک «انسان دارای هویت» در ذهن ماست.
۲. سلام را از حالت تشریفات خارج کن| به جای یک زمزمه زیرلبی و عبور سریع، هنگام سلام کردن لحظه‌ای مکث کن و به چشم‌های طرف مقابل نگاه کن. این نگاه کوتاه، به دیگری می‌فهماند که حضورش توسط تو به‌رسمیت شناخته شده است.
3. غیبت‌های غیرعادی را ببین| اگر متوجه شدی پیرمرد همسایه چند روزی است برای پیاده‌روی همیشگی‌اش از خانه خارج نشده، بی‌تفاوت از کنار این غیبت رد نشو. یک پرس‌وجوی ساده از همسایه‌های دیگر می‌تواند جان یا روحیه یک انسان تنها را نجات دهد.
4. حضور در گروه‌های مجازی ساختمان| اجازه نده گروه تلگرامی یا واتس‌اپ ساختمان فقط جای گله از شارژ یا بوی زباله باشد. گاهی برای خبر گرفتن از حال هم، اطلاع‌رسانی درباره یک موضوع مثبت محله یا پیشنهاد یک همیاری کوچک پیشقدم شو. 
5. کودکان؛ تماشاگران رفتار ما| وقتی با احترام و صمیمیت با پاکبان محله یا فروشنده سوپرمارکت حرف می‌زنی، بزرگ‌ترین درس مدنی را به فرزندت می‌دهی. کودکان از نگاه ما به دیگران می‌آموزند که آیا آدم‌ها ابزاری هستند یا دارای ارزش و اعتبار.
6. خودت را از پشت گوشی بیرون بکش| در لابی، پیاده‌رو یا حیاط، گوشی را برای لحظاتی در جیب بگذار و به اطرافت نگاه کن. حضور فیزیکی بدون پناه بردن به صفحه نمایش، به تو اجازه می‌دهد تا فرصت‌های کوچک همدلی را شکار کنی.
7. زنده نگه داشتن نقاط پیوند| سوپرمارکت کوچک محل یا نانوایی را فقط جایی برای خرید نبین؛ آن جا را به عنوان لنگرگاهی برای احوال‌پرسی‌های کوتاه حفظ کن. این فضاهای کوچک، آخرین سنگرهای باقی‌مانده برای پیوند زدن آدم‌های یک محله به یکدیگرند.
یادمان باشد ما در شهرهای امروز فقط با بحران ترافیک، آلودگی و مسکن روبه رو نیستیم؛ ما با بحران «نامرئی شدن» دست‌وپنجه نرم می‌کنیم. اگر دیگری را صرفاً به بخشی از پس‌زمینه زندگی‌مان تبدیل کنیم، خودمان هم دیر یا زود در پس‌زمینه زندگی دیگران گم می‌شویم. گاهی یک جامعه از همین لحظه‌های کوچک، از همین سلام‌های ناگفته و نگاه‌های دزدیده‌شده در آسانسور، آرام‌آرام فرسوده می‌شود.

10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار